X
تبلیغات
عاشق تنها

عاشق تنها

چرا عشق؟

چرا عشق ما روز به روز كم رنگتر مي‌شويم

بر خلاف تصور خيلي ها كه فكر مي كنند عشق يكباره پيدا مي شود و هميشه مي ماند و يا حتي بيشتر مي شود؛ واقعيت اينست كه عشق ممكن است يك لحظه ايجاد شود، اما همانند بذري است و در صورتي باقي مي ماند و رشد مي كند كه در زمين مناسبي جاي گيرد، آب و نور كافي به آن برسانيم؛ مرتب آفت كشي كنيم و به آن كود بدهيم و مستمراً به آن رسيدگي نمائيم.

 

چگونه عشق به مرور كمرنگ مي شود يا از بين مي‌رود؟

ما عاشق ايده‌ آلها و كمالها مي شويم و از نقصان ها مي گريزيم. شايد تعجب كنيد اگر بدانيد معمولا انسانها عاشق يك موجود كامل و بدون نقص در ذهن خود مي شوند و هنگامي كه اين تصوير ذهني را منطبق با يك دختر يا يك پسر در اطراف خود مي‌كنند، به آن نام عشق مي نهند. پس عشق به آن دختر آن وقتي رشد مي يابد و قلب ما را به تپش وا مي دارد كه او خود را منطبق با تصوير ذهني ما ارائه دهد. و هنگامي كه به مرور او را متفاوت از ذهنيات خود بيينم ، عشق ما رو به افول مي رود. اما اينكه تصوير ذهني ما چگونه بايد در بيرون شكل بگيرد و حفظ شود نياز به تخصص و منطق دارد ، لذا عشق ما فوق عقل است ، يعني اينكه بايد از مسير عقلاني و منطقي گذر كند و بالاتر از تفكر خام ما باشد ، نه به عكس . يعني عشق نبايد مادون فكر باشد. عشقي كه مادون باشد، و از سطح پائين تري برخوردارست ،  ارزش ندارد تا برايش بميريم.

پس اگر در زندگي به مرور دريافتيم همسرمان از زير بار وظايف و مسئوليتهاي خود شانه خالي مي كند، لذتهاي خود را محور قرار مي دهد و هنوز « من» بودن محور فكري اوست. اينگونه مي شود كه كسالت مزمن عشق، را به چشم خواهيم ديد. از ديگر آفتهايي كه ما به عشق مي رسانيم ، مي توان به موارد زير اشاره كرد.

عدم انعطاف پذيري:

عدم انعطاف پذيري نسبت به مسائلي كه در زندگي با آن روبرو هستيم. مثلا اگر تعصب روي روش و سليقه هاي خود داشته باشيم.  و به علاقه ها، سليقه ها و شيوه هاي زندگي همسرمان، مكرراً انتقاد كنيم يا از آن بدتر ، اهانت كرده يا مسخره بگيريم.

كمال گرايي افراطي:

از آنجا كه ما در ناخودآگاه عاشق « خوبي مطلق» ،  « مثبت مطلق » و « كمال مطلق» شده ايم و معشوق خود را آخر معرفت و خوبي ارزيابي كرده ايم ، به مرور اين ارزيابي خطا،  خود را به ما نشان مي دهد و دچار مشكل مي سازد. او هرگز نمي‌تواند انتظارات و توقعات ايده آلي ما را بر آورده كند. او هم يك انسان مثل بقيه انسانهاست و بديهي است كه نقاط ضعف زيادي نيز در كنار نقاط مثبت و نقاط قوت خود دارد.

عدم مهارت هاي زندگي:

مهارت های كافي جهت رسيدگي به بذر عشق را نداريم. مهارتهاي ارتباطی زندگي را كسب نكرده ايم ، مقابله با تنش ها و مشكلات را تجربه نكرده ايم ،‌نحوه سازگاري با مسائل زندگي را نياموخته ايم ، همه و همه موجب ناكارآمدي ما در ايجاد عشق و آرامش در زندگي مي شود

عدم رعايت حريم خانواده و مرزهاي زندگي:

به وظايف خود در زندگي آگاهي نداريم يا مرزهاي مسائل زندگي و مشكلات خانواده را رعايت نمي كنيم. مثلا موارد مربوط به خانواده را به بيرون منتقل مي كنيم . مشكلات را به دلسوزان خود مثل پدر، مادر، دوستان ،‌فاميل ، حتي همسايگان و ... در ميان مي گذاريم يا در حيطه و مرزهاي همسرمان دخالت مي كنيم و به نام عشق و دوست داشتن وي را كنترل كرده و در قفس نامرئي انتظارات خودمان، او را محبوس و زنداني مي كنيم. مثلا به علائق او ، دوستان وي،‌نحوه لباس پوشيدن او، شيوه راه رفتن و حتي طرز تفكر و احساسش گير مي دهيم و او را در تنگنا قرار مي دهيم. و در نهايت آزادي را از او مي گيريم.

مشكلات شخصيتي و انتظارت غير واقع:

توقعات بيجايي به لحاظ مسائل شخصيتي خود، از همسرمان داريم. كه بر آورده شدني نيست و برآورده نمي شود. مثلا يك نفر با اختلال شخصيت وسواسي، زياد نكته سنجي مي كند و معيارهاي زيادي در ذهنش دارد و با ريزبيني بيش از حدي كه به همسرش نشان مي دهد و او را در چهارچوب خشك و در قالب معيارهايي كه تعيين مي كند؛ حبس مي كند و عرصه را بر او تنگ مي كند. يا كسي كه اختلال شخصيت پارانوئيدي دارد و بدبين است ، با سوء‌ظن ها و بدبيني ها خود و حسادت و توهم توطئه هايي كه در ذهن خود، آنها را مي بافد، همسرش را هميشه در نقش يك دشمن و جاسوس مي بيند.

لذت طلبي و خودكامگي:

ما مي بايست در چهارچوب خانواده، خود را مقيد به بعضي امور كنيم. وقتي كه لذتهاي خود را كه در خارج از خانواده است به صورت افراطي دنبال مي كنيم و توجهي به خواست و ميل خانواده نداريم . به مرور زندگي يك طرفه و بي روح مي شود. زن و شوهر هر كدام دنبال تمايلات خاصي در خارج از خانواده هستند. و لذت بردن از يكديگر را فهم نمي كنند.

عدم مهارتهاي ارتباطي:

نمي توانيم ارتباط موثري با همسرمان بر قرار كنيم، حرف هم را نمي فهميم. هر كدام به ظاهر منطقي صحبت مي كنيم ، ولي نمي توانيم يكديگر را قانع كنيم. توجه كافي به احساسات ، خواسته ها و صحبتهاي يكديگر نداريم . گوش شنوا و تحمل ارتباط موثر را از هم دريغ مي كنيم. در رساندن حرفهاي خود به يديگر آنها را تحريف مي كنيم يا آنقدر مبهم رفتار مي كنيم يا صحبت مي كنيم كه ديگري را به خطا مي اندازيم. در واقع مهارتهاي ارتباطي را نمي دانيم.

 

اگر گويند «لحظه ايست روئيدن عشق .... »؛ پس اين هم شايد درست باشد كه «لحظه ايست مردن عشق.»

ولي عشق عميق تر از آنست كه لحظه اي خلق شود يا در لحظه اي بميرد. هم به وجود آمدن عشق مستلزم صبر، سختي و زمان است و هم از بين رفتن آن به علت مسائل مختلفي است كه در طي زمان و به وسيله زوجين ايجاد مي گردد.

آنچه كه اكثراً افراد با هم اشتباه مي گيرند؛  «هوس » و « عشق » است.

 هوس : ميلي شديد براي پاسخ آني به يك نياز جسماني و رواني است كه به خود رنگ رمانتيك مي گيرد و يك استدلال به ظاهر عقلاني نيز در پي دارد و پس از ارضا تا زمان نياز بعدي محو مي شود. هوس شامل آن چيزهايي از وجودتان است كه شما نقشي در آن نداشته ايد. فقط احساسي هست كه در خود براي ارضاء نياز مي بينيد.

ليكن عشق ، دوام دارد و مهارتهاي زوجين به رشد آن كمك مي كند. دو طرف با برنامه و انرژي آن را رشد داده و تداوم مي بخشند و از آن نگهداري مي كنند و بيشتر از آنكه احساسي باشد ، متشكل از احساس و منطق است.

آري عشق به نگاهي نمي آيد كه با نگاهي برود.

با رنگ چشمي نمي آيد كه با رنگ چشمي برود.

با قامتي رعنا نمي آيد كه با قامتي رعناتر برود.

با عشوه اي نمي آيد كه با غمزه اي برود.

عشق سنگين و به تدريج مي آيد ، با زحمت و تلاش مي ماند و هرگز نمي رود. و از همه مهمتر اينكه منحصر به فرد مي ماند و هيچ كس و هيچ چيز جاي آن را نمي گيرد

 

 

+ نوشته شده در ۱۳/۸/۱۳۸۷ساعت ۱۲:۲۹ توسط Reza Gilaki دسته : نظر(36)

ياد تو هميشه تو ذهنمه

 

یاد تو همیشه درذهنم ، عشق تو همیشه درقلبم و عطرمهربانی تو همیشه دروجودم جاریست .  سال ها بود که چون کبوتری آواره به دنبال همدم می گشتم تا لانه کوچکم را با نور خود منور سازد و آهنگ زندگی را درگوش من نوازش دهد گرچه کف لانه ام ازچوبهایی هست که قابل نشستن نیست ولی آن را باغرورم فرش می کنم وهرتکه ازآن نشانه ای ازتنهایی من است.

 

+ نوشته شده در ۱۸/۷/۱۳۸۷ساعت ۰۱:۵۵ توسط Reza Gilaki دسته : شهر عشق نظر(8)

رفتي اما بي تفاوت

 

هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش


كه در این خانه دلی هست به هیچش مفروش !


چون به هیچش نفروشم ؟ كه به هیچش نخرند


هركه بار غم یاری نكشیده ست به دوش

سنگدل ، گویدم از سیم تنان روی بتاب


بی هنر ، گویدم از نوش لبان چشم بپوش


برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر


مخروش این همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، میندیش و بیا


زهر غم راحت جان است ، مپرهیز و بنوش


بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز


غم جاوید اگر خواهی ، با شوق بجوش

 

+ نوشته شده در ۱۸/۷/۱۳۸۷ساعت ۰۱:۵۵ توسط Reza Gilaki دسته : نظر(1)

حرف هاي زيبا

 

وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود

مرز عشق این روزها شباهت زیادی به آدامس داره:

اول شیرین ، بعد دوست داشتی ، سپس تكراری و خسته كننده  و در آخر دور انداختنی

نمی دانم چرا ما انسان ها عادت داریم آبی وسیع آسمان را رها كنیم و جذب آبی كوچك چشمانی شویم كه عمقی ندارد با اینكه می دانیم روزی بسته خواهد شد اما آسمان كی بسته خواهد شد

 

عشق را با تو تجربه کردم ، امید به زندگی را در تو آموختم

محبت را در قلب تو یافتم ، ای شاپرک شبهای تنهاییم با هر تپش قلبم می گویم

دوستت دارم

چشمان همیشه عاشقم در انتظار توست

هنوز وفادار و تو هنوز چشم انتظاری ...

من برای بغض صدای تو دلتنگم و برای چشمان تو میمیرم ، من تو را با عشق لمس می کنم و با تو به گذشت زمان عشق می ورزم و بی تو به گذشت زمان افسوس می خورم و هنوز با اندوخته هایی از عطر شانه های تو تنفس می کنم

به تو عادت دارم

مثل پروانه به آتش، مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه كه از من دوری، من به ویرانگری فاصله می اندیشم

در كتاب احساس واژه فاصله یك فاجعه معنا شده است

تو توانایی آنرا داری كه به این فاجعه پایان بخشی

 

+ نوشته شده در ۱۸/۷/۱۳۸۷ساعت ۰۱:۵۵ توسط Reza Gilaki دسته : نظر(1)

به اينكه من دوستت دارم حتي يك لحظه شك نكن گلم...

به اینکه من دوست دارم حتی یه لحظه شک نکن

دوستت دارم میدونی چرا؟ چون حس می کنم با تو عشق تو وجود من زنده شد چون با وجود تو احساس می کنم دوباره متولد شدم یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چه. هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم. تو هم تظاهر میکردی یه وقت کم نیاری. به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد. اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم . تو هم به اصطلاح نامردی نکردی . دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش نگهداری میکنم. مطمئن باش جای خوبی سپردیش.همیشه میگفتی من با همه ی آدم بدا فرق دارم. من مثل اونا نیستم... میدونی اعتماد کردن یعنی چه؟ اعتماد خیلی سخته خیلی. اونم توی این زمونه ی نامرد. اما من به حرفات . به نگاهات و به چشمات اعتماد کردم. درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت دیدم . دیدم که کم کم داری روی تموم احساسات من پا میذاری. دیگه باورت ندارم . نمی خواستم این رو بگم... اما تو رفیق نیمه راهی .بارها بهم ثابت شد. هر دفعه خودم رو دلداری میدادم که همه چی درست میشه اما نه تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی چون هر وقت بهت احتیاج داشتم ... هر وقت احساس تنهایی میکردم و به دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی ... اینه رسم رفاقتت؟!! کاش میفهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد تا کردی .حالا میدونم تو با همه ی آدم بدای دیگه فرق داری... آره فرق داری . همه ی آدم بدا قلب دیگران رو یه بار میشکنن. اما تو روزی چند بار قلب من رو میشکنی. روزی چند بار من رو میکشی و دوباره زنده میکنی. بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی. میدونی چیه؟ نه نمیدونی. یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی . هیچ وقت حاضر نشدی حتی یه بار به خاطر کسی که همیشه به خاطر تو غرورش رو له میکرد از غرور لعنتیت دست بکشی. شایدم مثه بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری...در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست......دل من که به اندازه ي يک عشق است.....به بهانه ي ساده ي خوشبختي خود مينگرد......به نهالي که تو در باغچه ي خانه ي من کاشته اي مينگرد

 

منتظر نظرهايتان هستيم...

+ نوشته شده در ۳۱/۶/۱۳۸۷ساعت ۰۰:۲۵ توسط Reza Gilaki دسته : نظر(10)

 

                              یکی را دوست میدارم.....

                          یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم

               او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است

               او   همان   خورشید  درخشان  اسمان  روزهای   زندگی  من   است

                        اری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است

              قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم

              او  همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد

                                  مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد

                                            یکی را دوست میدارم....

               همان کسی که هر شب  قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد

                                          مرا به خواب عاشقی میبرد

         کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت

                    اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم

                                       و تنهایی را واقعا احساس میکنم

                                     او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست ,

                         او برایم مثل اسمان  میماند که همیشه بالای سرم است

                     اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم

                                     اری من همان اسمان ابری هستم

                                           یکی را دوست میدارم....

                          او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است

                          پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم

                          پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش

                                      ای خورشید اسمان روزهای من

                                  ای مهتاب روشنی  بخش  شبهای من

                     ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من

                                          ای همدم زندگی من

                                          با من باش با من باش

                                 چون تورا و فقط تورا دوست میدارم

                             اری تو را دوست میدارم..فقط تو را !!!!!!!!!!!!!

 

این بود حرفای دلم....

.چه خوب شد این وبلاگ هست که حداقل ادم بتونه حرفایی را که نمیتونه بگه بنویسه....

                                          وگرنه من .....

 

+ نوشته شده در ۳۱/۶/۱۳۸۷ساعت ۰۰:۲۵ توسط Reza Gilaki دسته : نظر(7)

تولد يك صداقت

نمیدانم...!

نمیدانم در وصفت چه بگویم ، اما دلم پره حرف نگفتست

نمیدانم که هستی ،اما میدانم صادقانه دوستت دارم

نمیدانم از کجا امده ای ، اما تمام قلبم را تسخیر کرده ای

نمیدانم چه احساسی به من داری ، اما من احساس را با تو درک کرده ام

نمیدانم عشق چه معنایی دارد ، اما به وجود من معنا بخشیده است

نمیدانم چه مدت است با تو بوده ام، اما برای سالهای عمرم برای قلبم باقی میمانی

نمیدانم چه مدت است که از تو دورم ، اما برای من قرنها میگذرد

نمیدانم ایا به یاد من هستی ، اما تورا به یاد خود سپرده ام

نمیدانم تا به حال آرزوئی داشته ام ، اما دیدارت برایم تنها ارزوست

ای همه هستی من

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۷/۶/۱۳۸۷ساعت ۰۱:۵۴ توسط Reza Gilaki دسته : نظر(0)